بیدی خشک که دوست داشت مجنون باشد...
شنبه 1393/05/25

به سوراخ‌سمبه‌های زیادی سرک کشیده‌ام. راه‌های مختلفی را امتحان کرده‌ام. کلی دور زده‌ام و دست آخر رسیده‌ام به خودم. به عقب که بر می‌گردم و مرور می‌کنم، می‌بینم یک رخنه‌هایی در من بوده است که جلوشان را نگرفته‌ام و حالا شکافی شده‌اند در من. یک سوراخ‌های ریزی را نپوشانده‌ام و حالا شده‌اند یک حفره‌ی بزرگ در من. یک عیب‌ها و مشکلات خیلی ریزی را بی‌خیال شده‌ام و حالا شده‌اند قوز  ِ بالا قوز و به این راحتی‌ها نمی‌شود باهاشان دست و پنجه نرم کرد. حالا و دست آخر رسیده‌ام به خودم. به خودم که حالا شاید شبیه میدانی بعد از یک جنگ وحشیانه‌ام. جنگی که فقط ویرانی برای‌م آورد. ویرانی نه از آن رو که من مقاومت کرده‌ام -برعکس! هیچ دفاعی نبود و هیچ دفاعی نکردم و مقاومتی در کار نبود! - بل‌که به خاطر این‌که مهاجم وحشی بود این همه ویرانی به بار آورد. گفته بودند مهاجم وحشی‌ست و من گوش نداده بودم. گفته بودند بر حذر باش از این مهاجم و من خیلی جدی نگرفتم. و حالا من هستم و سرزمین ویران‌م. حالا من هستم و یک زمین پر از پشیمانی و حسرت. هی به این ویرانی نگاه می‌کنم و هی با خودم می‌گویم چه‌طور این همه خرابی دوباره بشود آن شهر آباد. هی نگاه می‌کنم و هی با خودم می‌گویم من مسئول این آبادی بوده‌ام. آبادی‌ای که به دست من سپرده بودند. هی فکر می‌کنم. هی حسرت می‌خورم. و هی...گفتم که رسیده‌ام به خودم. گفتم یک چند صباحی دهان‌م را بدوزم. ذهن‌م را ببندم. دغدغه‌ی جهان اسلام را نداشته باشم. که داعش امروز چه کرد و در سوریه چه می‌گذرد و کربلا کی قرار است محاصره شود و آیا رئیس‌جمهورم مرا آخرش زوری به بهشت می‌برد یا با دعوت، به جهنم! گفتم یک چند صباحی اگر اجل بگذارد و فرصت داشته باشم، بگذارم خیلی بی‌خبر زندگی بکنم. خیلی خبر نداشته باشم. بگذارم بخزم توی خودم. بگذارم که مثل لاک‌پشت بروم توی لاک خودم. بگذارم کمی برسم به رخنه‌های خودم. بگذارم دوباره التماس کنم که خشت بیاورند برای‌م، و دوباره شروع کنم به دانه‌دانه چیدن. گفتم یک چند صباحی ببینم می‌شود این سرزمین ویران را اگر نمی‌شود آباد کرد، کمی دست به سر و گوش‌ش کشید و این‌جور سیاه و چرک تحویل‌ش نداد. گفتم یک چند صباحی کاری نداشته باشم که فلانی چه‌قدر علی‌الظاهر خوش است و بهمانی چه آسوده خاطر می‌گذراند روزگارش را و کاری نداشته باشم که آن یکی چرا همه چیز، آن جوری که می‌بینم بر وفق مرادش است و به جای‌ش به خودم برسم. گفتم یک چند صباحی هی ناله نزنم از دردهای روزگار و سختی‌های زنده‌گی و ناملایمات زمانه -که بر همه‌شان و بر تک‌تک‌شان خدا را شاکرم! که الحمدلله فی کل حال- و به جای‌ش برسم به خودم تا این همه ویران نباشم، و این همه ویران نمانم تا این همه ویران بروم. گفتم یک کاری کنم در این روزهای باقی ِ عمر که کاری کرده باشم. گفتم... که گفته باشم...


تو تا چشم کار می‌کند
و ذهن قد می‌دهد
آبادی هستی
و من پهنه‌ای از ویرانی
حالا من زمین  ِ زمین‌م، ویران ِ ویران‌م
حالا دیگر انگار روی زمین جایی را اشغال نکرده‌ام
می‌توانی فکر کنی دیگر وجود ندارم
اما می‌توانی هم دوباره مرا بسازی
گرچه من آبروی آبادی‌ها را برده‌ام...

بیدی خشک که دوست داشت مجنون باشد...
چهارشنبه 1393/04/18

چندین بار این صفحه را باز کرده‌ام که بنویسم. چندین بار، چندین سطر نوشته‌ام و بعد پاک کرده‌ام و از این صفحه خارج شده‌ام. می‌ترسم چندین بار تلاش‌م برای زنده‌گی کردن هم به همین سرنوشت دچار شود؛ بشود آن‌چه نباید و صفحه‌ی زنده‌گی‌م بسته شود و دیگر مثل صفحه‌ی وب‌لاگ نباشد که هر وقت دل خواست بشود بازش کرد.
سال‌هایی که زنده‌گی کردم بالا و پایین زیاد داشته است؛ از روزهایی که بچه بودم و چون حوصله نداشتم، بدون وضو نماز می‌خواندم و وقت سجده، آن‌قدر سرم را خم می‌کردم تا بتوانم اتاق را دید بزنم، تا روزهایی که روزهای خوبی بود و شب‌های خوبی داشت. حالا هم هنوز درگیر همان بالا و پایین‌ها هستم. این چند وقته آن‌قدر حالا پایین آمده‌ام که رجب و شعبان‌م گذشت و من هیچ نفهمیدم و حالا هم رمضان دارد می‌گذرد و من تنها وقتی احساس تشنه‌گی یا گرسنه‌ای می‌کنم، یادم می‌آید که رمضان است! می‌دانم که این پایین، بالایی هم دارد اما از جاذبه‌ی مرگ می‌ترسم. مثل توپی شده‌‌ام که هی می‌آید می‌خورد به زمین و هی می‌رود به هوا. اما جاذبه‌ی زمین هی از ارتفاع اوج‌ش کم می‌کند و آخر به جایی می‌رسد که دیگر اوجی ندارد و روی زمین می‌ماند. می‌دانم که پایین‌ها، بالایی هم دارد اما می‌دانم که هر بار کم‌تر بالا می‌روم و آخرش جاذبه‌ی مرگ کاری می‌کند که من روی زمین بمانم و نتوانم تکان بخورم...


من از مرگ ِ این‌گونه می‌ترسم

از بی‌تو مردن می‌ترسم
می‌ترسم که سال‌ها نفس بکشم
و مشام‌م آخر تو را نفهمد

بیدی خشک که دوست داشت مجنون باشد...
یکشنبه 1393/02/21
خیلی وقت است که می‌خواستم بنویسم. اما دست و دل‌م مثل خیلی کارهای دیگر، به نوشتن هم نرفت. حالا هم دقیقا نمی‌دانم می‌خواهم چه بنویسم اما احساس کردم باید بنویسم. تنها بنویسم تا کمی از درون‌م خالی شود و کمی سبک‌تر که نه! کمی حال‌م به‌تر شود. به‌تر شدن حال ربطی به سبکی ندارد. شاید آدم پر باشد از درد، از گرفتاری، از موانع، از سختی، اما در همان حال، حال‌ش هم خوب باشد. این روزها چیزی را که خوب حس می‌کنم، این است که دارد سعی می‌کند مرا بزرگ کند. یعنی گذشته‌ها هم سعی می‌کرد اما حالا فکر می‌کنم دارد خیلی سعی می‌کند. شاید موقعیتی که در آن قرار گرفته‌ام موقعیت زیاد جالبی نباشد. همه چیز به چیزهای ملموس برنمی‌گردد. بیش‌تر سختی موقعیت‌م برمی‌گردد به این‌که روح‌م حسابی بیمار است، دل‌م حسابی مریض است، ذهن‌‌م عجیب آلوده شده. مثل بیماران سرطانی‌ای که سرطان‌شان عود می‌کند و مجبورند بروند زیر یک عمل خیلی سخت و خطرناک تا بتوانند از دست تومر سرطانی خلاص بشوند، فکر می‌کنم من هم به همان مرحله رسیده‌ام. یعنی این تومر را که قبلاً می‌شد با چیزهای ساده‌تر و با درمان‌های راحت‌تر، از بین برد، حالا به جایی رسیده که تنها با عمل جراحی می‌شود از دست‌ش راحت شد. البته که این عمل، سخت است. البته که این عمل، طاقت‌فرساست. البته که من همین اول درمان، دارم احساس می‌کنم چه‌قدر روح‌م ضعیف شده‌ست و چه‌قدر توان ندارد و خیلی می‌ترسم که زیر این عمل بمیرد. این روزها خوب احساس می‌کنم که دکترم برای مریضی عود کرده‌ام دران سختی گذاشته است. من فکر می‌کنم مجبور شده چنین درمان سختی بگذارد. خیلی دل‌م می‌خواست جور راحت‌تری مرا درمان کند. خیلی دل‌م می‌خواست مثل مریض‌های دیگرش، مرا به چشم بر هم زدنی، شفا بدهد. خیلی دل‌م می‌خواست باز هم مثل هزارها بار دیگر معجزه کند و مرا از مریضی‌م خلاص کند. اما دکتر من، راه معمول درمان را انتخاب کرده است. شاید آن‌قدرها هنوز ارزش‌ش را نداشتم که برای من هم معجزه‌ای کند. شاید، باید، سختی این درمان را خوب به من بچشاند. نمی‌دانم حکمت این درمان‌ش را اما فعلاً دارم سعی می‌کنم مریض خوبی باشم و بفهمم که دکترم دارد مرا درمان می‌کند نه این‌که بخواهد مرا اذیت کند. نمی‌دانم تا کی می‌توانم دوام بیاورم. نمی‌دانم آیا مثل این مریض‌هایی خواهم شد که با رضایت خودشان از بیمارستان مرخص می‌شوند و یا این‌که خودشان را می‌سپارند به دست دکترشان و دردها را هم تحمل می‌کنند...
بیدی خشک که دوست داشت مجنون باشد...
شنبه 1393/01/30

ته کشیدن آدم‌ها روزی اتفاق می‌افتد. آدم‌ها همیشه ورودی‌هایی دارند که خروجی‌هاشان از آن ورودی‌ها نتیجه می‌شود. این‌که چه‌قدر بتوانی از ورودی‌هایت استفاده کنی، بستگی به کمیت‌ش دارد و کیفیت‌ش. مثلاً من چند وقتی‌ست که احساس می‌کنم ورودی‌هایم که عمدتاً متعلق به چندین سال پیش است، دارد تمام می‌شود. یعنی آموخته‌هایم تا همین چند سال پیش، دیگر کفاف ادامه‌ی زندگی‌م را نمی‌دهد. البته که هنوز هم می‌تواند مفید باشد همان‌طوری که تا به حال بوده، اما احساس می‌کنم که این چند سال اخیر چیزی به من اضافه نشده است تا بخواهد پاسخ‌گوی نیازهای جدیدم باشد و بتواند پویایی ذهن و روحم را تأمین کند. نگاه می‌کنم و می‌بینم که چه‌قدر این سال‌های اخیر کتاب کم خوانده‌ام، کم‌تر فکر کرده‌ام، کم‌تر به خودم رسیده‌ام و کم‌تر ورودی‌های مفیدی را برای ذهن و روح‌م فراهم کرده‌ام. مثل تالابی که اگر دبی آب ورودی‌ش کم‌تر از دبی آب خروجی‌ش باشد می‌میرد و دیگر حیاتی نخواهد داشت، من هم به همین وضعیت دچار شده‌ام و یا احتمالاً در آستانه‌ی دچار شدن‌م. اگر زود به خودم نیایم و کاری نکنم می‌شوم یک تالاب مرده‌ی خالی از حیات. خودتان واقفید که برای احیای یک تالاب ِ مرده چه مصیبت‌ها باید کشید. تازه اگر به احیایش امیدی باشد. این روزها عجیب احساس ته کشیدن می‌کنم...


من
تو را
کم دارد
تا حل شود در تو!

بیدی خشک که دوست داشت مجنون باشد...
شنبه 1392/12/03
دنیا چه حلال خوبی‌ست! و انسان چه حلال‌پذیر خوبی. می‌شود حرف‌های قشنگ‌قشنگ زد اما کار که به عمل می‌رسد، آدم کم می‌آورد. کم‌کم و آرام‌آرام و بی‌سر و صدا در دنیا غرق می‌شود. و فکر نکن این حل شدن یک واکنش فیزیکی ِ تنهاست بل‌که واکنشی شیمیایی‌ست و آدمی یک دفعه به خودش می‌آید و می‌بیند که خیلی از خصوصیات‌ش عوض شده، دیگر آدم قبلی نیست و نگاه‌ش به زندگی چیز دیگری‌ست...
آدم در محیط‌های مطلوب برای واکنش با دنیا نباید بماند...



چند وقته تنهام، غرق‌م تو دنیام / نبودت سخته، عشقتو می‌خوام
تو مثل آتیشی، گرم و زمستونی / تو منو می‌سازی، تو اوج ویرونی
این زمستون، بی تو بدجوری تنهام / بازم بتاب! خورشید دنیام
این زمستون، بی تو یخ زدن اشکام / بیا و برگرد، گرماتو می‌خوام
نیستی و تنهام، تاریک دنیام / با خاطرات‌ت، می‌گذره روزام
از وقتی تو رفتی، ازم یه سایه مونده / سرمای زمستون، دنیامو سوزونده
یادش به خیر اون روزا، احساس‌ت با من بود / یادش به خیر اون روزا، اما گذشته زود
یه بار دیگه، بذار دستاتو بگیرم / تنهام نذار، نذار تو سرما بمیرم
*


*عنوان و شعر، از ترانه‌ای از سیروان خسروی