بیدی خشک که دوست داشت مجنون باشد...
چهارشنبه 1393/07/30

این روزها خیلی به رخ‌م کشیده شده است که خالی‌م؛ با هر اتفاقی دل‌م می‌لرزد، زود دل‌هره می‌گیرم، زود دل‌واپس می‌شوم، زود به هم می‌ریزم و زود قافیه را می‌بازم. خیلی دوست داشتم مثل کوه محکم باشم. خیلی دوست داشتم مثل بیدی باشم که با این بادها نلرزم اما انگار در این مدتی که در این دنیا زنده‌گی کرده‌ام خودم را خوب نساخته‌ام. به آینده فکر می‌کنم و این‌که چه چیزهای سخت‌تری منتظر نشسته‌اند تا آدم را بیازمایند. هی حسرت گذشته را می‌خورم که چرا خودم را خوب و محکم نساختم. چرا از فرصت‌ها استفاده نکردم تا درزها و رخنه‌های روح‌م را پر کنم. نمی‌دانم حالا هنوز هم فرصتی هست یا نه اما خیلی دوست دارم مثل خسته‌ای که به زور خودش را کشان‌کشان روی زمین حرکت می‌دهد تا به قطعه سنگی برسد و کمی تکیه دهد و استراحت کند تا نفس‌ش جا بیاید، از زنده‌گی کنار بکشم و کمی یک گوشه دنج پیدا کنم و نفسی راحت بکشم. می‌دانم! از ضعف‌م هست که در نسیم حوادث! هم کم آورده‌ام و این را هم می‌دانم که کنار کشیدن از حوادث زنده‌گی ممکن نیست و باید جنگید...
گاهی فکر می‌کنم چه خوب است که تا حالا کربلای من و عاشورای من هنوز نیامده‌اند تا من آن امتحان نهایی‌م را پس بدهم. و فکر می‌کنم چه بد می‌شود اگر با همین وضع موجودم بخواهم بروم در کربلایم و در عاشورایم و بخواهم امتحان‌م را پس بدهم. هی خودم را نگاه می‌کنم و هی فکر می‌کنم که آن روز چه می‌شود؟! من می‌مانم یا می‌روم؟! من می‌ایستم یا شبانه فرار می‌کنم؟! من تشنه‌گی و زخم و رنج را تحمل می‌کنم یا تن به عافیت و سایه‌ی ملک ری می‌دهم؟! نمی‌دانم! آدم نمی‌تواند فکر کند که آخرش چه‌طور تمام می‌شود؟! به خوبی و خوشی یا بدی و سختی...
نمی‌دانم باید خدا را شکر بکنم که دارم دوباره محرم را درک می‌کنم یا نه؟! شکر که دارد. فقط من باب این می‌گویم که شاید قسمت نشود این محرم را ببینم. آدم که از یک دقیقه‌ی بعدش هم خبر ندارد. مثل مرحوم مهدوی کنی که این همه در کما بود و چند روز مانده به محرم رفت و روزی‌ش نشد محرمی دیگر...
راست‌ش فکر می‌کنم دارد مطلب طولانی می‌شود و بعضاً پراکنده. اما باز هم راست‌ش می‌ترسم این را ننویسم و برود تا معلوم نیست کی! که من واقعاً حوصله‌ی نوشتن‌م این روزها سخت می‌آید. خب پس می‌نویسم هرچند طولانی و هرچند پراکنده. نمی‌دانم این خواب تا کی ادامه دارد. تا کی مثل خواب‌زده‌ها روز را شب می‌کنم و هیچ نمی‌فهمم. هیچ که می‌گویم حتماً خودت می‌دانی یعنی چه. من خیلی چیزها را فهمیده‌ام. فهمیده‌ام اصول مکانیک را، طرز طراحی کردن را، طریقه‌ی کار با نرم‌افزارهای طراحی را، قواعد داستان و رمان را، چگونه پشت سر هم ردیف‌کردن ِ گاهاً دل‌پسند کلمات را، اساس زنده‌گی اجتماعی را، مقدار قابل توجهی اطلاعات عمومی را و تا دل‌تان بخواهد چیزهای فراوان و متنوع دیگر را. اما خب تمام این‌ها هیچ هم نیست و من تا به امروز هیچ نفهمیده‌ام. مثل خوابی دارد می‌گذرد که همه چیز توش می‌بینی، زیاد و متنوع هم ممکن است ببینی اما وقتی صبح بیدار می‌شوی می‌بینی همه رویا بود و خیال و هیچ کدام حتی به اندازه پایه‌ی صندلی که صبح وقت بیدار شدن از خواب پای‌ت به آن برخورد می‌کند هم واقعی نیستند. هی می‌ترسم این خواب تا آخر دنیایم ادامه پیدا کند. هی تلاش می‌کنم خودم را بیدار کنم اما انگار تمام‌ش مزبوحانه است و بی‌فایده و غیراصولی. امیدوارم خودش بیدارم کند؛ با دست نوازش‌ش، با صدای مهربان‌ش، با به اسم‌م صدا کردن‌هایش...


من نگاه می‌کنم به این دشت ِ پر سراب
هی می‌دوم به جهت‌های مختلف
و پاهایم به امید دیدار تو پر تاول‌اند
غمی نیست؛ باز هم می‌دوم ولی
چیزی درون من _شبیه امید دیدارت_ دارد فرو می‌ریزد
راستی این را هم بگویم که تشنه‌ام
و احتمال مرگ هر لحظه‌ام فراوان است
برای تو کاری ندارد که چشمه‌ای شوی و بجوشی در این کویر...

بیدی خشک که دوست داشت مجنون باشد...
دوشنبه 1393/06/17

آدم از سنگ نیست. آدم نرم می‌شود. «هر» آدمی نرم می‌شود؛ گاهی نرم خشم، گاهی نرم شهوت، گاهی نرم خدا و گاهی نرم چیزهای دیگر. نرم هر چیزی که شد مثل موم می‌شود در دستان‌ش. عادت‌ش می‌شود که آن چیز، شکل‌ش بدهد. محبت ایجاد می‌شود. عادت ایجاد می‌شود. اما گاهی آدم خودش دیگر نرم آن چیز نمی‌ماند و می‌رود که نرم چیزهای دیگر بشود. و این کار طبعات خودش را دارد. گرچه شاید باز هم برگردد اما تازه بودن و بکر بودن ِ عادت، خیلی مهم است...

بیدی خشک که دوست داشت مجنون باشد...
شنبه 1393/06/08

کوزه‌ی خالی‌شده شاید دیواره‌ش نم داشته باشد اما وقتی خم‌ش می‌کنی که آب بریزی، می‌بینی که هیچ ندارد. مثل من که از دور شاید ظاهرم نم‌ناک باشد ولی درون‌م چه‌قدر بی‌آب است. مثل من که خالی‌ام؛ خالی از تو. حتی آن‌قدر خالی‌م که برای خودم هم نمی‌توانم یک قصه‌ی کوچک بگویم. حتی نمی‌توانم کمی لالایی بخوانم برای خودم. دریاچه‌ی ارومیه که خالی شد، حالا هر روز می‌گویند احیایش هزار جور دردسر دارد. مثل من که حالا پر کردن‌م دردسر دارد. ترک‌ترک‌ها را نمی‌شود به این آسانی حل کرد. هر لحظه احتمال شکستن‌م را نمی‌شود نادیده گرفت...
دی‌روز داشتم به خانه‌های اغلب کوچک این روزهای تهران فکر می‌کردم. دیروز داشتم فکر می‌کردم که زندگی جوری شده است که خودمان را مجبور شده‌ایم بچپانیم توی این خانه‌های کوچک. روزگار جوری تا کرده است که خانه‌هامان را کوچک کرده‌ایم. دی‌روز به این هم فکر کردم که همین‌طور دنیایمان را هم کوچک کرده‌ایم. همین‌طور دل‌هایمان را هم کوچک کرده‌ایم. همین‌طور خدایمان را هم کوچک کرده‌ایم. همین‌طور کوچک کرده‌ایم و کوچک‌مان کرده‌اند. و چه جالب است که دل‌خوشیم به این چیزهای کوچک. و قرار هم نیست با این چیزهای کوچک، بزرگ زنده‌گی بکنیم. قرار است با این چیزهای کوچک، کوچک زنده‌گی بکنیم و کوچک بمیریم. دل‌م می‌خواهد آن‌قدر بزرگ بشوم که دیگر نشود کوچک‌م کرد. دیگر اصلاً نتوانم در این کوچکی، جا بشوم...

زیر چرخ کبود
قصه‌ی هر آدمی یک روز
به سر می‌رسد
مثل قصه‌ی من بی‌تو!
خدا کند دست کم
کلاغی به خانه‌اش برسد
خدا کند دل کوچک کودکی از این قصه شاد شود
خدا کند که پایان قصه گرچه بی‌تو است
از تو باشد...

بیدی خشک که دوست داشت مجنون باشد...
شنبه 1393/05/25

به سوراخ‌سمبه‌های زیادی سرک کشیده‌ام. راه‌های مختلفی را امتحان کرده‌ام. کلی دور زده‌ام و دست آخر رسیده‌ام به خودم. به عقب که بر می‌گردم و مرور می‌کنم، می‌بینم یک رخنه‌هایی در من بوده است که جلوشان را نگرفته‌ام و حالا شکافی شده‌اند در من. یک سوراخ‌های ریزی را نپوشانده‌ام و حالا شده‌اند یک حفره‌ی بزرگ در من. یک عیب‌ها و مشکلات خیلی ریزی را بی‌خیال شده‌ام و حالا شده‌اند قوز  ِ بالا قوز و به این راحتی‌ها نمی‌شود باهاشان دست و پنجه نرم کرد. حالا و دست آخر رسیده‌ام به خودم. به خودم که حالا شاید شبیه میدانی بعد از یک جنگ وحشیانه‌ام. جنگی که فقط ویرانی برای‌م آورد. ویرانی نه از آن رو که من مقاومت کرده‌ام -برعکس! هیچ دفاعی نبود و هیچ دفاعی نکردم و مقاومتی در کار نبود! - بل‌که به خاطر این‌که مهاجم وحشی بود این همه ویرانی به بار آورد. گفته بودند مهاجم وحشی‌ست و من گوش نداده بودم. گفته بودند بر حذر باش از این مهاجم و من خیلی جدی نگرفتم. و حالا من هستم و سرزمین ویران‌م. حالا من هستم و یک زمین پر از پشیمانی و حسرت. هی به این ویرانی نگاه می‌کنم و هی با خودم می‌گویم چه‌طور این همه خرابی دوباره بشود آن شهر آباد. هی نگاه می‌کنم و هی با خودم می‌گویم من مسئول این آبادی بوده‌ام. آبادی‌ای که به دست من سپرده بودند. هی فکر می‌کنم. هی حسرت می‌خورم. و هی...گفتم که رسیده‌ام به خودم. گفتم یک چند صباحی دهان‌م را بدوزم. ذهن‌م را ببندم. دغدغه‌ی جهان اسلام را نداشته باشم. که داعش امروز چه کرد و در سوریه چه می‌گذرد و کربلا کی قرار است محاصره شود و آیا رئیس‌جمهورم مرا آخرش زوری به بهشت می‌برد یا با دعوت، به جهنم! گفتم یک چند صباحی اگر اجل بگذارد و فرصت داشته باشم، بگذارم خیلی بی‌خبر زندگی بکنم. خیلی خبر نداشته باشم. بگذارم بخزم توی خودم. بگذارم که مثل لاک‌پشت بروم توی لاک خودم. بگذارم کمی برسم به رخنه‌های خودم. بگذارم دوباره التماس کنم که خشت بیاورند برای‌م، و دوباره شروع کنم به دانه‌دانه چیدن. گفتم یک چند صباحی ببینم می‌شود این سرزمین ویران را اگر نمی‌شود آباد کرد، کمی دست به سر و گوش‌ش کشید و این‌جور سیاه و چرک تحویل‌ش نداد. گفتم یک چند صباحی کاری نداشته باشم که فلانی چه‌قدر علی‌الظاهر خوش است و بهمانی چه آسوده خاطر می‌گذراند روزگارش را و کاری نداشته باشم که آن یکی چرا همه چیز، آن جوری که می‌بینم بر وفق مرادش است و به جای‌ش به خودم برسم. گفتم یک چند صباحی هی ناله نزنم از دردهای روزگار و سختی‌های زنده‌گی و ناملایمات زمانه -که بر همه‌شان و بر تک‌تک‌شان خدا را شاکرم! که الحمدلله فی کل حال- و به جای‌ش برسم به خودم تا این همه ویران نباشم، و این همه ویران نمانم تا این همه ویران بروم. گفتم یک کاری کنم در این روزهای باقی ِ عمر که کاری کرده باشم. گفتم... که گفته باشم...


تو تا چشم کار می‌کند
و ذهن قد می‌دهد
آبادی هستی
و من پهنه‌ای از ویرانی
حالا من زمین  ِ زمین‌م، ویران ِ ویران‌م
حالا دیگر انگار روی زمین جایی را اشغال نکرده‌ام
می‌توانی فکر کنی دیگر وجود ندارم
اما می‌توانی هم دوباره مرا بسازی
گرچه من آبروی آبادی‌ها را برده‌ام...

بیدی خشک که دوست داشت مجنون باشد...
چهارشنبه 1393/04/18

چندین بار این صفحه را باز کرده‌ام که بنویسم. چندین بار، چندین سطر نوشته‌ام و بعد پاک کرده‌ام و از این صفحه خارج شده‌ام. می‌ترسم چندین بار تلاش‌م برای زنده‌گی کردن هم به همین سرنوشت دچار شود؛ بشود آن‌چه نباید و صفحه‌ی زنده‌گی‌م بسته شود و دیگر مثل صفحه‌ی وب‌لاگ نباشد که هر وقت دل خواست بشود بازش کرد.
سال‌هایی که زنده‌گی کردم بالا و پایین زیاد داشته است؛ از روزهایی که بچه بودم و چون حوصله نداشتم، بدون وضو نماز می‌خواندم و وقت سجده، آن‌قدر سرم را خم می‌کردم تا بتوانم اتاق را دید بزنم، تا روزهایی که روزهای خوبی بود و شب‌های خوبی داشت. حالا هم هنوز درگیر همان بالا و پایین‌ها هستم. این چند وقته آن‌قدر حالا پایین آمده‌ام که رجب و شعبان‌م گذشت و من هیچ نفهمیدم و حالا هم رمضان دارد می‌گذرد و من تنها وقتی احساس تشنه‌گی یا گرسنه‌ای می‌کنم، یادم می‌آید که رمضان است! می‌دانم که این پایین، بالایی هم دارد اما از جاذبه‌ی مرگ می‌ترسم. مثل توپی شده‌‌ام که هی می‌آید می‌خورد به زمین و هی می‌رود به هوا. اما جاذبه‌ی زمین هی از ارتفاع اوج‌ش کم می‌کند و آخر به جایی می‌رسد که دیگر اوجی ندارد و روی زمین می‌ماند. می‌دانم که پایین‌ها، بالایی هم دارد اما می‌دانم که هر بار کم‌تر بالا می‌روم و آخرش جاذبه‌ی مرگ کاری می‌کند که من روی زمین بمانم و نتوانم تکان بخورم...


من از مرگ ِ این‌گونه می‌ترسم

از بی‌تو مردن می‌ترسم
می‌ترسم که سال‌ها نفس بکشم
و مشام‌م آخر تو را نفهمد