بیدی خشک که دوست داشت مجنون باشد...
سه شنبه ۱۳۹۳/۱۲/۱۹

دنیای جدید به سرعت همه چیز را در می‌نوردد. یک جورهای هم می‌توان گفت که رحم ندارد. به زبانی دیگر، چشم هم ندارد که چیز دیگری به غیر از خودش را ببیند. پس وقتی در می‌نوردد، مثل یک طوفان سهم‌گین، همه چیز را نابود می‌کند. برای مثال، جای دوری نمی‌روم: نوشتن و خواندن در دنیای مجازی! روزگاری نوشتن یک چیز با معنی بود. یک چیز هدف‌مند بود. حالا اگر چرت هم بود، لوث نبود، لوس نبود. این‌جور نبود که آدم‌ها سر سفره که دارند آب‌گوشت بزباش می‌خورند سریع توئیت کنند که دارم آب‌گوشت بزباش می‌خورم یهویی همین الان. و یا از در توالت خانه‌شان هم عکس بگذارند و بنویسند که اغلب رویاهای من این‌جا شکل می‌گیرد. یا نوشتن‌ها این‌قدر کوتاه نمی‌شد و آدم‌ها حوصله و وقت داشتند که بنشینند پای کی‌برد و درست و حسابی بنویسند. بر سر خواندن هم همین بلا آمده است. آدم‌ها این روزها به لطف شبکه‌های اجتماعی، عادت کرده‌اند که به کوتا‌خوانی و سطحی‌خوانی. خود من دیگر حوصله ندارم بنشینم پای یک مطلب بلند ِ خوب و بخوانم‌ش. در عوض شاید ساعت‌ها وقت بگذارم برای خواندن کوتاه‌نوشت‌ها و لحظه‌نوشت‌های لوس و لوث دیگران و بعد هم خودم شروع کنم به نوشتن همین کوتاه‌های لوث و لوس. نمی‌دانم تا چه اندازه درست فکر می‌کنم و تا چه اندازه می‌توانم فکرم را درست انتقال بدهم. مثلاً دنیای کودکی. دنیای مدرن به دنیای کودکی و رویاهای کودکی هم رحم نمی‌کند. دیگر بچه‌ها مثل قدیم خاله‌بازی نمی‌کنند. توی سر و کله‌ی هم نمی‌زنند. بالا و پایین نمی‌پرند توی خانه که سر و صدای هم‌سایه در بیاید. دیگر توپی توی شیشه‌ی هم‌سایه نمی‌خورد که بعد پاره شود و یا دیگر پس داده نشود. دیگر هیاهوی شادی و خنده‌ی بچه‌ها در کوچه نمی‌پیچد. به جای‌ش تا دل‌تان بخواهد کودکان امروز از تکنولوژی سر در می‌آورند و هر کدام‌شان گوشی یا تبلتی دارند و سر رشته‌ای دراز در امور تکنولوژیک. دیگر بچه‌های امروز هیاهو ندارند و وقتی به هم می‌رسند با هم سر و کله نمی‌زنند. به جای‌ش با هم و در کنار هم سرشان را می‌کنند توی گوشی‌هاشان و به جای این‌که تیله‌ها و عروسک‌هاشان را با هم معامله کنند، سر رد و بدل کردن بازی‌های جدید، چک و چانه می‌زنند. دنیای مدرن به شکم ماها هم رحم نمی‌کند. سری به بقالی‌های قدیم و سوپر مارکت‌های جدید که می‌زنم، از شیر کارخانه‌ای هست تا جوجه کباب کارخانه‌ای؛ همه چیز آماده و یخ‌زده و بی‌دردسر. دیگر توی خانه‌ها قرار نیست عطر و طعم غذا مشام اعضای خانه را نوازش کند. دیگر مطبخی وجود ندارد. دیگر غذایی با شعله‌های اجاق، جا نمی‌افتد و خوب قل نمی‌خورد تا پخته شود. گوشه‌ی هر خانه یخچالی هست پر از غذاهای آماده‌ی منجمد و ماکروفری هست که در چند ثانیه غذای آدم را آماده می‌کند. یک وقت‌هایی قدیم، توی بعضی از داستان‌ها و فیلم‌های تخیلی، خوانده و دیده بودم که غذای آدم‌ها یک روزی می‌شود یک قرص که تمام مواد ضروری را توی خودش را دارد. آن روزها چه‌قدر به نظرم خنده‌دار بود و این روزها که آدم‌ها کم‌کم به همان قرص آماده نزدیک و نزدیک‌تر می‌شوند، چه‌قدر گریه‌ام می‌گیرد. راستی حیاط! محیطی در حال انقراض که به نظرم به احیا نیاز دارد. شاید بیاییم و بگوییم که دیگر با این تراکم و با این قیمت زمین نمی‌شود حیاط داشت. اما اگر هم نشود حیاط داشت من نمی‌توانم غصه نخورم وقتی توی کوچه‌ها راه می‌روم و می‌بینم که واقعاً دیگر خانه‌ی حیاط‌داری نیست! و به لطف این‌که خانه‌ها در حلق هم ساخته می‌شوند، از پنجره‌ها هم آن‌جور که باید نمی‌شود استفاده کرد. توی خیابان که آسمان را دود گرفته است و توی خانه هم سقف کوتاه ِ بالای سرت، طبع‌ت را زندانی می‌کند. از این دست، زیاد است. شاید گفتن‌شان به نظر پوچ بیاید. شاید بی‌فایده باشد این‌که هی به این‌جور مسائل فکر بشود. خود من هم گرفتار و در بند این دنیای مدرن هستم. اصلاً خیلی نمی‌توان خارج از محدوده‌ی این مدرنیت و مدنیت مسخره، بازی کرد. اما من سعی می‌کنم هر جای زنده‌گی‌ که می‌شود، ریشه‌ها را حفظ کنم، حتی اگر شده به ظاهر. شاید توی چیزهایی که گفتم، اغراق هم باشد. اما شما بگذارید به حساب یک داستان خیلی تخیلی، که دارد کم‌کم به وقوع می‌پیوند و در بعضی موارد تا حد زیادی به وقع پیوسته است.


تو در پرده‌ی ظلمات پنهانی
و ما آن پرده‌ی ظلماتیم!
باید برای ظهورت
پرده‌دری کنیم!
شاید بیاید آن روزی که از خاک قبر ما
جوانه‌های تو بروید
شاخه‌های تو سبز شود
میوه‌های تو برسد
و سایه‌ات روی زمین را روشن کند...

بیدی خشک که دوست داشت مجنون باشد...
یکشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۱۷
پزشکان گاهی مجبور می‌شوند استخوان ِ شکسته‌ای که بد جوش خورده است را دوباره بشکنند تا درست جوش بخورد...

بیدی خشک که دوست داشت مجنون باشد...
یکشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۰۳

خیلی دیده‌ام و احتمالاً شما هم زیاد دیده‌اید جاده‌ای را که خوب زیرسازی نشده است و مدتی که از عبور ماشین‌ها می‌گذرد، دیگر آن جاده‌‌ای که باید باشد نیست؛ یا گود می‌افتد، یا رویه‌ش خراب می‌شود و یا بعضاً ممکن است ترک‌های درست و حسابی هم بردارد. داستان اعتقادات و دین ما آدم‌ها هم داستان همین جاده هست و زیرسازی‌ش. دین و اعتقاد اگر درست زیر سازی نشود و یا این‌که طی گذشت زمان، به نگه‌داری و به‌سازی ِ زیرسازی‌ش توجه نشود، وقتی زیر عبور چرخ‌های زنده‌گی شخصی و اجتماعی و مسائل و حواشی‌ش قرار می‌گیرد، دیگر آن دین و اعتقاد دست‌نخورده و خوش‌گل روز اول نیست. مطمئناً یا گود می‌افتد، یا رویه‌ش خراب می‌شود و یا بعضاً ممکن است ترک‌های درست و حسابی هم بردارد.
جاده تا زیر بار رفت‌وآمد ماشین‌ها نرود، عیب‌ها و کمی و کاستی‌هایش مشخص نمی‌شود. البته ساختن جاده اصولی دارد و فروعی که توجه هر چه بیش‌تر به آن‌ها، باعث ساختن جاده‌ای مقاوم‌تر، به‌تر و مطلوب‌تر می‌شود. اما هر چه هم جاده خوب ساخته شده باشد، نیاز به توجه و به‌سازی دوره‌ای دارد.
آدم باید حواس‌ش به دین‌ش باشد. باید حواس‌ش به به‌سازی و نوسازی‌‎ش باشد. نباید همین‌طور به امان خدا ول‌ش کند و خیال کنید که زیر رفت‌وآمد چرخ‌های زنده‌گی آخ هم نمی‌گوید. حتی اگر خیلی محکم است باید حواس‌ش باشد تا این استحکام را همیشه حفظ کند. این‌ها را که نوشته‌ام حالا خوب لمس می‌کنم. حالا که زنده‌گی با هم‌سرم را به لطف خدا زیر یک سقف شروع کرده‌ام و باید مرد یک زنده‌گی باشم، این‌ها را که نوشته‌ام خوب لمس می‌کنم. مراقبت! مراقبت! مراقبت!

بیدی خشک که دوست داشت مجنون باشد...
شنبه ۱۳۹۳/۱۱/۱۱
حالا نیمه شب است. من تنها نشسته‌ام و خوووووب نگاه‌ش را روی خودم احساس می‌کنم. سنگینی نگاه‌ش را. و سکوت‌ش را. دوست داشتم برای من ِ کودک، آغوشی ملموس داشت و همین حالا می‌پریدم توی بغل‌ش و گریه‌های هم‌اکنون‌م را میان بازوان‌ش می‌کردم...
حالا خودش خواسته یک لحظه یادم بیاید که چه‌قدر زیاد خدا دارم. چند تا خدا دارم. به رخ‌م بکشد که بی‌معرف‌م. یادم بیاندازد که دارم مثل یک گوسفند روزگار می‌گذارم. می‌چرم و نشخوار می‌کنم و می‌خوابم...


چه‌قدر دور و برم شلوغ است
زنده‌گی‌م را خلوت کن
تو خلوت من باش
مرا تک و تنها در کنج زنده‌گی حبس کن
بگذار تنها به تو فکر کنم!...

بیدی خشک که دوست داشت مجنون باشد...
شنبه ۱۳۹۳/۰۹/۲۲
اين‌جا كافى‌نتى در كربلاست. كمى آن‌طرف‌تر از حرم حضرت عباس (ع). خيلى حسين(ع) خوب است. خيلى عباس(ع) خوب است. خيلى خوب‌اند كه من حالا اين‌جا هستم. باورم نمى‌شود راست‌ش.


بعد.نوشت: از هم‌سر عزيزم ممنون‌م كه مرا راهى اين سفر كرد. مى‌دانم كه خدا به اندازه تمام حسرت‌ش براى اين سفر، اجرش مى‌دهد. خدا براى من حفظ ش كند...
فرصت نشد جواب كامنت‌هاى نوشته قبلى را بدهم. ان‌شالا در اولين فرصت. شرمنده عزيزان ...