بیدی خشک که دوست داشت مجنون باشد...
چند وقتیست که کمرنگ شدهام در حضور ِکنار تو. چند وقتیست که هی از یادم میبرمت. چند وقتیست که بین زمین و هوا معلقم؛ بین بودن و نبودن. چند وقتیست کنار راه، سالها میایستم و به ناکجاآباد نگاه میکنم و بعد دوباره حرکت میکند. چند وقتیست که بگیرنگیر دارد راه رفتنم. چند وقتیست که خودم را عمداً در تاریکیهای گم میکنم. چند وقتیست که اوضاع، جور دیگریست!
به امید طلوع تو! شاید که این پیلهای دیگر باشد...
بیدی خشک که دوست داشت مجنون باشد...
به دنیا آمدهام تا تنها برای تو گریه کنم...
بیدی خشک که دوست داشت مجنون باشد...
اینجا اگر چند پله پایین بروم و پشت به قبله بیاستم رقص آن پرچ سبز را میشود خوب دید روی آن گنبد طلایی. یک ساعت قبل میان مردمی خوب، منگ و دیوانه و مبهوت داشتم راه میرفتم. چند جا نشستم. اول صحن دوستداشتنی گوهر شاد. جوانکی دوستداشتنی داشت به تکتک دوستانش زنگ میزد و میگفت که به یادشان هست و برایشان دعا میکند. بعد هم ایستاد و دو رکعت نماز ِ سرعتی خواند که یک چیزی داشت که به تمام نمازهای من میارزید. وقتی داشت میرفت میخواستم بگویم به یاد من هم باش! برای من هم دعا کن! ولی نگفتم. ممکن بود سد چشمانم دیگر دوام نیاورد. نگفتم. بلند شدم عین دیوانهها راه رفتم. عین دیوانهها به تمام زائرهای توی راهم نگاه کردم. رفتم ایستادم کمی آنطرفتر از درب روبهروی ضریح. عقبماندهای از درب آمد بیرون و سلام کرد. سلام کردم. معلوم بود آن تو بهش حسابی خوش گذشتهست. از آنجا هم رفتم. اگر میایستادم شاید بغضم حمله میکرد به چشمانم. رفتم پیش شیخ بهایی و فاتحه خواندم. آمدم آنطرفتر نشستم. پیامک داده بودم آنجا که هستی از این آرزوها نکن. آرزوهای خوب بکن. برایش نوشتم که برای این است که بیشتر از این دور نشوم. دوباره بلند شدم. بغضم...
حرم!
بیدی خشک که دوست داشت مجنون باشد...
چگونه میگویند غایب هستی وقتی دل سیاهم ناگهان میلرزد و به یاد تو میافتم. مگر نه اینکه هر ذرهای در این عالم اگر بجنبد به اشارت توست و مگر نه اینکه اگر نخواهی حتی ذرهای کوچک هم در توفان تکان نمیخورد؟ دلخوشم به همین گاهگاههای نگاه تو که میان این همه غفلت و فراموشی، دلم را میلرزاند و اشک میآورد و بغض میآورد. ببخش! یک آن دلم گرفت . زبانم آنقدر به هر سخنی گشته که به سخن با تو نمیچرخد ولی قلمم هنوز نه. هنوز میشود سر به زیر از خجالت، برایت نوشت. هنوز هم میشود. اما هنوز هم که هنوز است نمیدانم که حق دارم که برایت مینویسم یا که نه. اما هنوز هم مینویسم. امروز روز توست و من همیشه این را فراموش میکنم. بگذار حالا که به یاد آوردم بنویسم که امروز روز توست. امروز روز توست و من همیشه فراموش میکنم. کاش حالا که از خاطرم داری میگذاری از جایی درون تاریکی اتاقم بیرون میآمدی و دست میکشیدی روی سرم و میگذاشتی خوب در آغوشت بمیرم. آه که چه خوشخیالم! کمری خمشده زیر بار گناه و پایی در راهمانده و این آرزوهای محال. میدانم که آرزوی تو را به گور خواهم برد. به خودم نمیتوانم دروغ بگویم که میدانم که آرزوی تو را به گور خواهم برد. اما باز هم به خودم نمیتوانم دروغ بگویم که گاهی آنقدر دلم برایت تنگ میشود که دنیا برایم تنگ میشود، و گریه میکنم. و گریه میکنم. و گریه میکنم. روزی که دهانم را ببندند چشمهایم گواهی خواهند داد که گاهی از سر دلتنگی برایت گریستند. و قلبم گواهی خواهد داد که برای تو لرزید. به خودم نمیتوانم دروغ بگویم که آدم بدی هستم ولی نمیتوانم نگویم که احساس ِ داغ ِ نگاههای خیرهی شبانهت را، فهمیدم و تصرفت در تکتک ذرههای تنم را. چه بگویمت از غربتم که خودت غریبترین غریب هستی. و اصلاً تو یعنی غربت. و اصلاً نام تو همخانوادهی غربت است. چه بگویم؟ بگذار باقیش را من بنشینم روی همین صندلی و تو خود بخوانی از چشمهای خیسم
...
بیدی خشک که دوست داشت مجنون باشد...
اسبی چمنزاری سبز بدید و چموش شد و صاحبش را به زمین زد در وادی حسرت و پشیمانی. تا چند روز سر در آخور نخواهد کرد و در اسطبل خواهد ماند و نخواهد دوید در چمنزارها. باشد که دیگر چموشی از سرش برود...

