X
تبلیغات
بید مجنون
بیدی خشک که دوست داشت مجنون باشد...
شنبه 1393/01/30

ته کشیدن آدم‌ها روزی اتفاق می‌افتد. آدم‌ها همیشه ورودی‌هایی دارند که خروجی‌هاشان از آن ورودی‌ها نتیجه می‌شود. این‌که چه‌قدر بتوانی از ورودی‌هایت استفاده کنی، بستگی به کمیت‌ش دارد و کیفیت‌ش. مثلاً من چند وقتی‌ست که احساس می‌کنم ورودی‌هایم که عمدتاً متعلق به چندین سال پیش است، دارد تمام می‌شود. یعنی آموخته‌هایم تا همین چند سال پیش، دیگر کفاف ادامه‌ی زندگی‌م را نمی‌دهد. البته که هنوز هم می‌تواند مفید باشد همان‌طوری که تا به حال بوده، اما احساس می‌کنم که این چند سال اخیر چیزی به من اضافه نشده است تا بخواهد پاسخ‌گوی نیازهای جدیدم باشد و بتواند پویایی ذهن و روحم را تأمین کند. نگاه می‌کنم و می‌بینم که چه‌قدر این سال‌های اخیر کتاب کم خوانده‌ام، کم‌تر فکر کرده‌ام، کم‌تر به خودم رسیده‌ام و کم‌تر ورودی‌های مفیدی را برای ذهن و روح‌م فراهم کرده‌ام. مثل تالابی که اگر دبی آب ورودی‌ش کم‌تر از دبی آب خروجی‌ش باشد می‌میرد و دیگر حیاتی نخواهد داشت، من هم به همین وضعیت دچار شده‌ام و یا احتمالاً در آستانه‌ی دچار شدن‌م. اگر زود به خودم نیایم و کاری نکنم می‌شوم یک تالاب مرده‌ی خالی از حیات. خودتان واقفید که برای احیای یک تالاب ِ مرده چه مصیبت‌ها باید کشید. تازه اگر به احیایش امیدی باشد. این روزها عجیب احساس ته کشیدن می‌کنم...


من
تو را
کم دارد
تا حل شود در تو!

بیدی خشک که دوست داشت مجنون باشد...
شنبه 1392/12/03
دنیا چه حلال خوبی‌ست! و انسان چه حلال‌پذیر خوبی. می‌شود حرف‌های قشنگ‌قشنگ زد اما کار که به عمل می‌رسد، آدم کم می‌آورد. کم‌کم و آرام‌آرام و بی‌سر و صدا در دنیا غرق می‌شود. و فکر نکن این حل شدن یک واکنش فیزیکی ِ تنهاست بل‌که واکنشی شیمیایی‌ست و آدمی یک دفعه به خودش می‌آید و می‌بیند که خیلی از خصوصیات‌ش عوض شده، دیگر آدم قبلی نیست و نگاه‌ش به زندگی چیز دیگری‌ست...
آدم در محیط‌های مطلوب برای واکنش با دنیا نباید بماند...



چند وقته تنهام، غرق‌م تو دنیام / نبودت سخته، عشقتو می‌خوام
تو مثل آتیشی، گرم و زمستونی / تو منو می‌سازی، تو اوج ویرونی
این زمستون، بی تو بدجوری تنهام / بازم بتاب! خورشید دنیام
این زمستون، بی تو یخ زدن اشکام / بیا و برگرد، گرماتو می‌خوام
نیستی و تنهام، تاریک دنیام / با خاطرات‌ت، می‌گذره روزام
از وقتی تو رفتی، ازم یه سایه مونده / سرمای زمستون، دنیامو سوزونده
یادش به خیر اون روزا، احساس‌ت با من بود / یادش به خیر اون روزا، اما گذشته زود
یه بار دیگه، بذار دستاتو بگیرم / تنهام نذار، نذار تو سرما بمیرم
*


*عنوان و شعر، از ترانه‌ای از سیروان خسروی

بیدی خشک که دوست داشت مجنون باشد...
شنبه 1392/09/30
دی‌شب کلی زیر دوش ماندم. کلی تو فکر بودم و نفهمیدم که خیلی وقت است زیر دوش مانده‌ام. به خودم توی آینه هم گاهی نگاه می‌کردم. به قیافه‌ام و به صورت‌م. به گذشته‌ام هم فکر می‌کردم. به این‌که این آدمی که حالا زیر دوش و رو به آینه ایستاده و زل زده است به خودش، یک روزی کمی بچه‌تر بود. حتی یک روزی تازه به این دنیا آمده بود. به معصومیت آن آدم و آن بچه فکر می‌کردم. به چیزی که دیگر حالا نیست فکر می‌کردم. صدای آب می‌آمد که می‌ریخت روی سرم و می‌خورد روی کاشی حمام و می‌رفت توی چاه. میان صدای آب، به صدای گم شده‌ی درون‌م فکر کردم. به صدایی که دیگر یا خیلی آهسته شده است و یا گاه‌گاهی هم اصلاً نیست. به آن موجود سپید درون‌م که کشته شد فکر می‌کردم. اما قاتل‌ش هیچ‌گاه محکوم نشد. نه این فراری باشد. نه! همین حوالی‌ست اما حکومت درون‌ دیگر پی‌گیر ماجرا نشد...
امشب از راه‌های دوری آمدم که بنشینم به صحبت. ولی نشد! یعنی شروع به صحبت کردم اما ادامه پیدا نکرد. حتی به جای کلمه هم بغضی نیامد. حتی به جای کلمه‌کلمه صحبت هم نشد مثل قدیم، هق‌هق گریه کرد. کاش من قطب شمال بودم. کاش خورشید به درون‌م می‌تابید و اثر گل‌خانه‌ای محبوس‌ش می‌کرد. کاش قطب شمال بودم و روز به روز یخ‌های من بیش‌تر آب می‌شد. اما انگار تازه این‌جا عصر یخ‌بندان آغاز شده. تمام موجودات زنده یخ زده‌اند. حیات تقریباً مختل شده است. باید بگردی تا گاهی جوانه‌ی کوچکی را در گوشه‌ای که کمی سردی کم‌تری دارد پیدا کنی. باید بنشینی و هجوم یخ را به تمام زوایای حیات درون‌ت نگاه کنی و فقط نگاه کنی و فقط نگاه کنی. تا بیایی هم حرف بزنی بفهمی دهان‌ت کرخت شده و فک‌ت تکان نمی‌‌خورد. پاهایت چوب شده و دستان‌ت مثل قطعه‌ای آهن سنگین است. بترسی از این‌که بخوابی و در این سرما دیگر بیدار نشوی. چه‌قدر دل‌م برای انقراض دایناسورها می‌سوزد...
بیدی خشک که دوست داشت مجنون باشد...
دوشنبه 1392/08/20
آدم‌ها در یک محیط جدید و نامأنوس معمولاً احساس راحتی نمی‌کنند. و این طبیعی‌ست. آدم‌ها تا بیایند به محیط عادت کنند زمان می‌برد و این زمان بسته‌گی به آدم‌های محیط جدید و رفتارشان دارد. و این طبیعی‌ست. آدم‌ها تصورات‌شان از محیط جدید، قبل از تجربه‌ش، کاملاً بسته‌گی به محیط‌هایی دارد که قبلاً تجربه کرده‌اند. و این طبیعی‌ست. خب اگر تصورشان از محیط و آدم‌ها اشتباه از کار در بیاید، بسته به سن و سال و نوع نگاه‌، رفتارشان فرق می‌کند. و این طبیعی‌ست. شاید سعی کنند با محیط و آدم‌هایش کنار بیایند، شاید از محیط کنار بکشند و بروند گوشه‌ای، شاید با محیط و شرایط‌ش مبارزه کنند، شاید ناامیدانه و از سر ناچاری تسلیم محیط و شرایط‌ش بشوند. و این طبیعی‌ست. احتمالاً آدم‌ها در برخورد با محیط جدید و آدم‌های جدید و رفتارهای جدید، اگر نتوانند محیط جدید و شرایط‌ش را هضم کنند، احتمالاً مبهوت می‌شوند و احتمالاً بخواهند برگردند به همان محیط قبلی‌شان و یا سعی کنند تکیه کنند به آدم‌هایی از همان محیط قبلی. و این طبیعی‌ست. اگر محیط قبلی کاملاً دور از دست‌رس باشد و یا این‌که دیگر حتی آدم‌های همان محیط قبل هم در دست‌رس نباشند احتمالاً آدم دیگر زنده نخواهد ماند. و این طبیعی‌ست...

+
+

بیدی خشک که دوست داشت مجنون باشد...
چهارشنبه 1392/08/15
راست‌ش زندگی برای‌م مثل یک خواب ِ آشفته است. از این خواب‌هایی که سر و ته‌شان مشخص نیست. از این خواب‌هایی که نمی‌دانی و نمی‌فهمی‌شان. گاهی یک لحظه به خودم می‌آیم و می‌مانم که، که هستم، که آدم‌های اطراف‌م که‌اند، که اشیاء اطراف‌م چه هستند، که دنیا یعنی چه، که ته‌ش قرار است کجا بروم، که قلب‌م که می‌زند یعنی چه؟، که قرار است تا کی بزند، که چه؟! که زنده‌گی چیست؟... که می‌توانی حتی آشفته‌گی و ندانستن را میان همین کلمه‌ها ببینی...
با تمام این آشفته‌گی، با تمام این حیرانی و سرگردانی و در خواب و رویا بودن، یک جایی هست که تمام این‌ها تمام می‌شود. مثل طوفانی که ناگهان بایستد، همه‌چیز آرام می‌شود. هوا خوب می‌شود. می‌شود بی‌خیال تمام آشفته‌حالی‌ها و حیرانی‌ها شد و فکر کرد که چه‌قدر همه چیز رو‌به‌راه است...
من مجالس امام حسین(ع) را هم نمی‌فهمم! اما می‌دانم که چیزی دارد و چیزی خوب هم دارد. می‌دانم که می‌توانم خودم را رها کنم میان‌ش. می‌توانم حس کنم کسی را که نگاه می‌کندم و چه نگاه خوبی هم دارد. گیرم که زنده‌گی‌م به خواب بگذرد و فقط مرگ از خواب بیدارم کند، دل‌‌م خوش است به ثانیه‌هایی که گوشه‌ای از مجلس امام حسین(ع) نشسته‌ام. همین! مگر آدم از زنده‌گی‌ش چه می‌خواهد دیگر؟!


دل ِ ما این شب‌ها، تو بازار عشقه/همه‌ش مثل رویاس، همه‌ش کار عشقه
چه عشق شیرینی، عجب شور و حالی/محاله برگرده، کسی دست خالی

+