بیدی خشک که دوست داشت مجنون باشد...
شنبه ۱۳۹۴/۱۱/۲۴

نوشتن و پاک کردن مرضی‌ست مثل مرض درب یخ‌چال را بی‌هدف بازکردن و بستن. این‌جور مرض‌ها خیلی روی اعصاب‌اند و قابلیت این را دارند که آدم را فرسوده کنند. این‌که تو نمی‌توانی یک عادت مرض‌گونه‌ی بیخود را ترک کنی ضعیف بودن را به رخ آدم می‌کشد. از همین رو بعد از ده‌ها بار که در کادر نوشته جدید در وب‌لاگ بید مجنون، نوشتم و پاک کردم و نوشتم و پاک کردم و خروج از بخش مدیریت را زدم، به همین چند خط همین‌جوری و الکی بسنده کردم تا شاید دوباره بشود در نوشتن تاتی‌تاتی کرد.

بیدی خشک که دوست داشت مجنون باشد...
چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۸/۲۰

حساب و کتاب یک چیز مشخص است. تصوری که من دارم این است که مو لای درزش نمی‌رود؛ مثل ریاضیات. یک سری قوانین مشخص و معین دارد و جواب مشخصی هم دارد. همین تصور را هم نسبت به عدل الهی دارم؛ مو لای درزش نمی‌رود و مو را از ماست می‌کشد.
این چند وقت هر جوری و از هر طرفی که حساب و کتاب می‌کنم، می‌بینم که ته‌ش به جهنم ختم می‌شود. البته جهنم خیلی جای عجیب و غریبی‌ نیست و نیاز به توصیف ندارد الا این‌که جهنم همان‌جاست که او نیست، چه در این دنیا و چه در آن دنیا. این چند وقته اتفاقات زیادی افتاد تا مرا به سمت این حساب و کتاب ببرد. حساب و کتابی که باید عادی و معمول باشد اما متأسفانه آدم آن‌قدر در زندگی و متعلقات‌ش غرق می‌شود که حساب و کتاب می‌شود عجیب و دور از دسترس. بیش‌تر اتفاقات میان مجالس روضه افتاد. بعدها هم اتفاقات دیگری افتاد. آدم نمی‌تواند از واقعیت فرار کند. آدم اگر توی یک اتاق با دیوارهای تمام آینه گیر بیافتد، نمی‌تواند خودش را نبیند مگر این‌که چشمان‌ش را ببندد. و خب مگر چه‌قدر می‌شود چشم‌ها را بست؟ این‌که بعد از لمس واقعیت چه برخوردی با آن می‌شود به کنار اما مگر چه‌قدر و تا کی می‌شود از واقعیت فرار کرد؟ خلاصه این‌که این چند وقته مرا گذاشتند توی یکی از همان اتاق‌ها که گفتم. من چیزهای زیادی را دیدم. و بعد از آن بود که حساب کتابی ساده کردم. نه از این حساب و کتاب‌های درست و حسابی، نه! یک حساب سرانگشتی کافی بود. کافی بود تا بفهمم که اوضاع اصلاً خوب نیست. کافی بود تا بعضی شب‌ها از استرس این‌که نکند صبح دیگر بیدار نشوم، دیرتر خوابم ببرد. ولی خب این وضعیت، وضعیتی پایدار نبوده و نیست. بماند چرا.
خیلی وقت‌ها در مورد درس‌هایم حواس‌پرتی داشتم یا غفلت می‌کردم و دیر متوجه می‌شدم درس خواندن‌م طوری نبوده که به درد امتحان‌م بخورد. احتمالاً شما هم تجربه‌ی این‌چنین داشته‌اید. معمولاً آدم به این و آن زنگ می‌زند تا مگر جزوه‌ی خلاصه‌تر و به‌تری گیر بیاورد. یا هر جوری شده خودش را می‌رساند به یک به اصطلاح خرخون تا حتی شده یک مسئله را با او حل کند بلکه دو کلام درس یاد بگیرد. یا صبح امتحان سعی می‌کند خیلی زودتر بیاید تا بتواند لااقل به خلاصه‌های بچه‌هایی که درس را خوانده‌اند نگاهی بیاندازد. تقلب هم روش دیگری‌ست. چه این‌که خودش وقت بگذارد و تقلب بنویسد، چه این‌که تقلا کند و زور بزند تا جایی نزدیک یک خرخون نصیب‌ش بشود. وجه اشتراک تمامی این‌ها تقلا برای جبران کم‌کاری‌هاست.
من در این اتاق ِ دیوارآینه‌ای! چیزهای زیادی دیدم. هر چند دیر، ولی فهمیده‌ام که حسابی عقب‌م و درس خواندن‌م به درد روز امتحان نمی‌خورد. باید متذکر شوم که بحمدالله این علم به عقب‌افتادگی با ناله‌ها و نوشته‌جاتی با مضمون عقب‌افتادگی‌ها و این‌ها، که قبلاً نوشته‌ام، فرق می‌کند. از جنس دیگری‌ست ولی خب توضیح‌دادنی نیست.
به راه‌های زیادی فکر کردم. و تنها به یک راه رسیدم؛ حسین (ع). خب البته که مقداری بی‌مزه و شعاری‌ست این جور گفتن و آن‌چیز که عیان است چه حاجت به بیان است و این‌ها اما باز هم نحوه‌ی رسیدن‌م به این راه، با دفعات پیش فرق می‌کند. قبل‌ترها اعتقادم به این راه از سر خوبی هدف بود و این‌که سفارشات زیادی به این راه شده بود. ولی این‌بار رسیدن‌م به این راه از سر این بود که به تنبلی و ناتوانی خودم واقعاً ایمان آوردم. اصلاً حوصله خیلی چیزها را ندارم. یعنی فعلاً ندارم. شاید بعداً داشته باشم. اما می‌دانم که آدم آویزانی هستم و اصلاً ذات تنبل‌م نظر مساعدی دارد  من یک جا را پیدا کنم و همان‌جا چتر بشوم. خب چه جایی به‌تر از کنج دنج گریه برای حسین (ع) و گوشه‌ی فکر به حسین (ع) و در میانه‌ی میدان عمل برای حسین (ع)؟

 

این همه می‌روی و باز هم برمی‌گردی. هر بار ذره‌ای از مرا با خودت می‌بری. فکر نکن از سر تنبلی‌‌ست که می‌گویم. به خاطر این‌که خسته نشوی‌ست حرف‌م: یک‌باره تمام مرا با خودت ببر!

بیدی خشک که دوست داشت مجنون باشد...
جمعه ۱۳۹۴/۰۷/۱۰

گاهی آدم‌ها دنبال بهانه‌های درست و حسابی برای انجام بعضی کارها هستند و این باعث می‌شود که آن بعضی کارها اصلاً انجام نشوند. مثلاً من برای نوشتن در وب‌لاگ و دنیای مجازی معمولاً دنبال یک بهانه می‌گردم و معمولاً آن بهانه پیدا نمی‌شود و به خاطر همین معمولاً در وب‌لاگ چیزی نمی‌نویسم. یا مثلاً برای رفتن به خانه فلان دوست یا فلان آشنا باید یک دلیل داشته باشم یا اگر بخواهم فلان کتاب را بخوانم باید یک وقت درست و حسابی داشته باشم و یک جای دنج و خوب و ساکت و آرام پیدا شود تا بروم و کتاب بخوانم یا جمع و جور کردن اتاق‌م باید یک وقت خیلی گنده گیرم بیاید و سر صبر همه چیز را درست و حسابی مرتب کنم یا برای خواندن فلان دعا باید یک نیمه شب خیلی باحال، با جایی دنج و نوری نه چندان زیاد و حال و هوایی روحانی دست بدهد تا فعل نشستن پای مفاتیح، صرف بشود. بهانه‌ها گاهی از جنس زمان هستند، گاهی از جنس مکان هستند و گاهی واقعاً آن‌قدر بی‌خوداند که نمی‌شود جنس خاصی را به آن‌ها نسبت داد. اما وجه اشتراک تمامی‌شان این است که نمی‌گذارند آدم‌ها کارهایی را که دوست دارند انجام دهند و هی که آدم‌ها به این بهانه‌ها میدان بدهند، کم‌کم‌ک مثل دیوارهایی نامرئی دور و بر آدم را می‌گیرند و فکر نکن که به همین‌جا ختم می‌شوند! هی که بگذرد این دیوارها به هم نزدیک‌تر می‌شود و آدم را میان یک خفقان زندانی می‌کنند.
راست‌ش من خودم اجازه دادم تعدادی از همین دیوارها دور و برم شکل بگیرند. کار به جایی رسیده که این دیوارها گاهی نفس آدم را می‌گیرند. برای انجام کاری باید دلایل پشت سر هم ردیف بشنود و به صورت ریاضی‌وار و مرتبی چیده شوند تا نهایتاً انجام فلان کار را نتیجه بدهند. به نظرم لازم است گاهی آدم چارچوب‌های بی‌خودی شکل‌گرفته در اطراف خودش را نادیده بگیرد و خیلی از کارها را بی‌بهانه انجام بدهد.

پ.ن:
یک. البته که منکر فرآیند منطقی برای کارهای جدی و اساسی نیستم اما به طور کلی مخالف قرارگرفتن در پروسه و دور  ِ هی دلیل آوردن و هی تصمیم نگرفتن‌م. و درمورد بعضی از مسائل نیز موافق تصمیم گرفتن‌م.
دو. بلاگفا ترکید! نظرات گرامیانی که نظر گذاشته بودند هم متعاقباً پرید! و این حس خوبی به من یکی که نداد.


از دلیل‌ها خسته‌ام
تو را باید
بی‌بهانه دوست داشت!...

بیدی خشک که دوست داشت مجنون باشد...
سه شنبه ۱۳۹۳/۱۲/۱۹

دنیای جدید به سرعت همه چیز را در می‌نوردد. یک جورهای هم می‌توان گفت که رحم ندارد. به زبانی دیگر، چشم هم ندارد که چیز دیگری به غیر از خودش را ببیند. پس وقتی در می‌نوردد، مثل یک طوفان سهم‌گین، همه چیز را نابود می‌کند. برای مثال، جای دوری نمی‌روم: نوشتن و خواندن در دنیای مجازی! روزگاری نوشتن یک چیز با معنی بود. یک چیز هدف‌مند بود. حالا اگر چرت هم بود، لوث نبود، لوس نبود. این‌جور نبود که آدم‌ها سر سفره که دارند آب‌گوشت بزباش می‌خورند سریع توئیت کنند که دارم آب‌گوشت بزباش می‌خورم یهویی همین الان. و یا از در توالت خانه‌شان هم عکس بگذارند و بنویسند که اغلب رویاهای من این‌جا شکل می‌گیرد. یا نوشتن‌ها این‌قدر کوتاه نمی‌شد و آدم‌ها حوصله و وقت داشتند که بنشینند پای کی‌برد و درست و حسابی بنویسند. بر سر خواندن هم همین بلا آمده است. آدم‌ها این روزها به لطف شبکه‌های اجتماعی، عادت کرده‌اند که به کوتا‌خوانی و سطحی‌خوانی. خود من دیگر حوصله ندارم بنشینم پای یک مطلب بلند ِ خوب و بخوانم‌ش. در عوض شاید ساعت‌ها وقت بگذارم برای خواندن کوتاه‌نوشت‌ها و لحظه‌نوشت‌های لوس و لوث دیگران و بعد هم خودم شروع کنم به نوشتن همین کوتاه‌های لوث و لوس. نمی‌دانم تا چه اندازه درست فکر می‌کنم و تا چه اندازه می‌توانم فکرم را درست انتقال بدهم. مثلاً دنیای کودکی. دنیای مدرن به دنیای کودکی و رویاهای کودکی هم رحم نمی‌کند. دیگر بچه‌ها مثل قدیم خاله‌بازی نمی‌کنند. توی سر و کله‌ی هم نمی‌زنند. بالا و پایین نمی‌پرند توی خانه که سر و صدای هم‌سایه در بیاید. دیگر توپی توی شیشه‌ی هم‌سایه نمی‌خورد که بعد پاره شود و یا دیگر پس داده نشود. دیگر هیاهوی شادی و خنده‌ی بچه‌ها در کوچه نمی‌پیچد. به جای‌ش تا دل‌تان بخواهد کودکان امروز از تکنولوژی سر در می‌آورند و هر کدام‌شان گوشی یا تبلتی دارند و سر رشته‌ای دراز در امور تکنولوژیک. دیگر بچه‌های امروز هیاهو ندارند و وقتی به هم می‌رسند با هم سر و کله نمی‌زنند. به جای‌ش با هم و در کنار هم سرشان را می‌کنند توی گوشی‌هاشان و به جای این‌که تیله‌ها و عروسک‌هاشان را با هم معامله کنند، سر رد و بدل کردن بازی‌های جدید، چک و چانه می‌زنند. دنیای مدرن به شکم ماها هم رحم نمی‌کند. سری به بقالی‌های قدیم و سوپر مارکت‌های جدید که می‌زنم، از شیر کارخانه‌ای هست تا جوجه کباب کارخانه‌ای؛ همه چیز آماده و یخ‌زده و بی‌دردسر. دیگر توی خانه‌ها قرار نیست عطر و طعم غذا مشام اعضای خانه را نوازش کند. دیگر مطبخی وجود ندارد. دیگر غذایی با شعله‌های اجاق، جا نمی‌افتد و خوب قل نمی‌خورد تا پخته شود. گوشه‌ی هر خانه یخچالی هست پر از غذاهای آماده‌ی منجمد و ماکروفری هست که در چند ثانیه غذای آدم را آماده می‌کند. یک وقت‌هایی قدیم، توی بعضی از داستان‌ها و فیلم‌های تخیلی، خوانده و دیده بودم که غذای آدم‌ها یک روزی می‌شود یک قرص که تمام مواد ضروری را توی خودش را دارد. آن روزها چه‌قدر به نظرم خنده‌دار بود و این روزها که آدم‌ها کم‌کم به همان قرص آماده نزدیک و نزدیک‌تر می‌شوند، چه‌قدر گریه‌ام می‌گیرد. راستی حیاط! محیطی در حال انقراض که به نظرم به احیا نیاز دارد. شاید بیاییم و بگوییم که دیگر با این تراکم و با این قیمت زمین نمی‌شود حیاط داشت. اما اگر هم نشود حیاط داشت من نمی‌توانم غصه نخورم وقتی توی کوچه‌ها راه می‌روم و می‌بینم که واقعاً دیگر خانه‌ی حیاط‌داری نیست! و به لطف این‌که خانه‌ها در حلق هم ساخته می‌شوند، از پنجره‌ها هم آن‌جور که باید نمی‌شود استفاده کرد. توی خیابان که آسمان را دود گرفته است و توی خانه هم سقف کوتاه ِ بالای سرت، طبع‌ت را زندانی می‌کند. از این دست، زیاد است. شاید گفتن‌شان به نظر پوچ بیاید. شاید بی‌فایده باشد این‌که هی به این‌جور مسائل فکر بشود. خود من هم گرفتار و در بند این دنیای مدرن هستم. اصلاً خیلی نمی‌توان خارج از محدوده‌ی این مدرنیت و مدنیت مسخره، بازی کرد. اما من سعی می‌کنم هر جای زنده‌گی‌ که می‌شود، ریشه‌ها را حفظ کنم، حتی اگر شده به ظاهر. شاید توی چیزهایی که گفتم، اغراق هم باشد. اما شما بگذارید به حساب یک داستان خیلی تخیلی، که دارد کم‌کم به وقوع می‌پیوند و در بعضی موارد تا حد زیادی به وقع پیوسته است.


تو در پرده‌ی ظلمات پنهانی
و ما آن پرده‌ی ظلماتیم!
باید برای ظهورت
پرده‌دری کنیم!
شاید بیاید آن روزی که از خاک قبر ما
جوانه‌های تو بروید
شاخه‌های تو سبز شود
میوه‌های تو برسد
و سایه‌ات روی زمین را روشن کند...

بیدی خشک که دوست داشت مجنون باشد...
یکشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۱۷
پزشکان گاهی مجبور می‌شوند استخوان ِ شکسته‌ای که بد جوش خورده است را دوباره بشکنند تا درست جوش بخورد...